رفتن به نوشته‌ها

ماه: آبان ۱۳۹۷

معرفی کتاب: سگ ولگرد اثر صادق هدایت

مجموعه داستانی سگ ولگرد اثر صادق هدایت در مجموع شامل هشت داستان کوتاه می شود، که در هر کدام به بیان روایتی کوتاه می پردازد. کتاب از نص ساده و بسیار روان و عامی مانند دیگر اثر های صادق هدایت بر خوردار است. فضا سازی در نوشته های صادق هدایت از زیبایی و شیوایی خاصی برخوردار است. هر داستان دارای کمی طنز تلخ است که در عین افسوس کمی لبخند هم به لبان مخاطبش مینشاند. استفاده از واژه ها و اصطلاحات عامیانه آن (تاریخ انتشار سال ۱۳۲۱شمسی) زمان باعث ایجاد حس اشتیاق به ادامه داستان در من میشد. هر جا که داستان دارای کمی افت میشد نویسنده با ایجاد موضوعی جالب و جدید خواننده را به سر ذوق و وجد می اورد. در انتها شما را دعوت به مطالعه این که در اپلیکشین طاقچه در این لینک می کنم.

پی نوشته: پیشنهاد می کنم که اپلیکشین هایی مثل طاقچه یا مشابه رو نصب کنید تا با گشتن در این اپلیکشین ها کتاب های مورد علاقه تون رو پیدا و مطالعه کنید.

اشک های مادر

پسرکی از مادرش پرسید: مادر چرا گریه می‌کنی؟

مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: نمی‌دانم عزیزم، نمی‌دانم!

پسرک نزد پدرش رفت و گفت: چرا مامان همیشه گریه می‌کند؟ او چه می‌خواهد؟

پدرش تنها پاسخی که به ذهنش رسید این بود: همه‌ی زن‌ها گریه می‌کنند بی هیچ دلیلی!

پسرک از اینکه زن‌ها خیلی راحت به گریه می‌افتند، متعجب بود.

یک بار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می‌کند؛ از خدا پرسید: خدایا چرا زن‌ها این همه گریه می‌کنند؟

خدا جواب داد: من زن را به شکل ویژه‌ای آفریده‌ام؛ به شانه‌های او قدرتی دادم تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند.

به بدنش قدرتی داده‌ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند، به دستانش قدرتی داده‌ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند، او به کار ادامه دهد.

به او احساسی داده‌ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد؛ حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند.

به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد و از خطا های او بگذرد و همواره در کنار او باشد و به او اشکی داده‌ام تا هر هنگام که خواست فرو بریزد.

این اشک را منحصراً برای او خلق کرده‌ام تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده کند.

باغ بی برگی

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر؛ با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی‌برگی، روز و شب تنهاست،

با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران، سرودش باد

جامه‌اش شولای عریانی‌ست

ور جز اینش جامه‌ای باید،

بافته بس شعله ی زر تارِ پودش باد

گو بروید، یا نروید،

هرچه در هرجا که خواهد، یا نمی‌خواهد

باغبان و رهگذاری نیست

باغ نومیدان،

چشم در راه بهاری نیست

گر زچشمش پرتو گرمی نمی‌تابد،

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید،

باغ بی‌برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه‌های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت

پست خاک می گوید

باغ بی‌برگی

خنده اش خونیست اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش می‌چمد در آن

پادشاه فصل‌ها، پاییز.


“مهدی اخوان ثالث”